یک روز صبح، چنگیزخان مغول و درباریانش برای شکار بیرون رفتند. همراهانش تیرو کمانشان را برداشتند و چنگیزخان شاهین محبوبش را روی ساعدش نشاند. شاهین از هر پیکانی دقیق تر و بهتر بود، چرا که می توانست در آسمان بالا برود و آنچه را ببیند که انسان نمی دید.
( پیشنهاد میکنم با ادامه داستان در ادامه مطلب همراه باشید )
گویند سلطان محمود غزنوی جلوی پلکان قصر ایستاده بود که یکی از شعرای درباری(عوفی) را دید و از او خواست که وقتی سلطان پا به پله اول میگذارد مصراعی بگوید که سلطان حکم قتلش را بدهد و وقتی سلطان پا به پله دوم گذاشت مصراع دوم را چنان بگوید که نه تنها اثر مصراع اول را از بین ببرد بلکه شاعر را شایسته پاداشی گران کند
انیشتین برای رفتن به سخنرانی ها و تدریس در دانشگاه از راننده مورد اطمینان خود کمک می گرفت. راننده وی نه تنها ماشین او را هدایت می کرد بلکه همیشه در طول سخنرانی ها در میان شنوندگان حضور داشت بطوریکه به مباحث انیشتین تسلط پیدا کرده بود! یک روز انیشتین در حالی که در راه دانشگاه بود با صدای بلند گفت که خیلی احساس خستگی می کند؟
( پیشنهاد میکنم با ادامه مطلب همراه باشید )
چوپانی گله را به صحرا برد به درخت گردوی تنومندی رسید.
از آن بالا رفت و به چیدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختی در گرفت،
خواست فرود آید، ترسید. باد شاخه ای را كه چوپان روی آن بود به این طرف و آن طرف می برد.
( برای خواندن این داستان بسیار زیبا و خنده دار به ادامه مطلب مراجعه کنید )
آقایی از رفتن روزانه به سر کار خسته شده بود ، در حالی که خانمش هر روز در خانه بود ! او می خواست زنش ببیند برای او در بیرون چه می گذرد ... ( پیشنهاد میکنم با ادامه مطلب همراه باشید )
یک برنامهنویس و یک مهندس در یک مسافرت طولانى هوائى کنار یکدیگر در هواپیما نشسته بودند.
برنامهنویس رو به مهندس کرد و گفت: مایلى با همدیگر بازى کنیم؟
( پیشنهاد میکنم حتما این داستان خنده دار و جالب رو بخونید )
مرد مسنی به همراه پسر ٢۵ سالهاش در قطار نشسته بود. در حالی که مسافران در صندلیهای خود نشسته بودند، قطار شروع به حرکت کرد.
( با ادامه مطلب همراه باشید )
روزی حضرت موسی علیه السلام برای مناجات با خدا به کوه طور سینا میرفت . در راه مردی او را دید و پرسید ای موسی به کجا میروی؟حضرت موسی گفت برای مناجات با خدا به کوه میروم . آن مرد چون حرف حضرت موسی را شنید با گستاخی گفت : ( پیشنهاد میکنم با ادامه مطلب همراه باشید )
دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ ها بحث مى کرد.
معلم گفت: از نظر فيزيکى غيرممکن است که نهنگ بتواند يک آدم را ببلعد، زيرا با وجود این که پستاندار عظيم الجثه اى است، امّا حلق بسيار کوچکى دارد. ( بقیه در ادامه مطلب )
بیل گیتس میمیره و میره تو آسمون پیش فرشته ها. فرشته ها میگن ما فعلا وقت نداریم یک 3-4 ساعتی توی اون اتاق منتظرباش تا به کارهات رسیدگی بشه. بیل گیتس میره تو اتاق و میبینه در و دیوار اتاق پر از ساعته.
( پیشنهاد میکنم با ادامه مطلب همراه باشید )